
یک لحظه، یک تق کوچولو، یک اتفاق ساده(ساده؟؟؟)، اولش همه چی عادی بود فکر کردم ای وای ماشین خراب شد، اما نه تموم نشد دیدم تریلیه وا نمیسته، داشت ماشینو با خودش می کشوند، سمیرا که کنارم نشسته بود میگه گفتی ماشین تکون نمیخوره، ماشین میچرخید و میرفت جلو و من که جیغ میکشیدم و شیشه هایی که میریخت پایین. همه چی تو کسری از دقیقه بود ولی به اندازه یک عمر طولانی بود. لحظه ای که وایستاد، لحظه ای که پریدم پایین، اشک بود و پاهایی که میلرزید. دقیقه ای نگذشت که بیشتر از 50 نفر دورمون جمع شدن و همه خوب بودن، خیلی خیلی مهربون، چه خانومی که پشتم بود و ماشیشو پارک کرد اومد پیشمون، چه اون پسر لاغری که از پروما برام آب قند آورد و چه اون پسر مو سیخ سیخی که دوروبر پلیس بود . و اون پلیس توپول مهربون که منو آروم میکرد. دیروز فهمیدم که نسل آدمای خوب هنوز منقرض نشده. و چه خوب که خونوادم هستن.دایی مهران، دایی محسن و سورنا. تکتم خانوم، خواهر سمیرا و شوهر خواهر سمیرا.مرسی از همتون که بودین که هستین. و راننده ... با خودم فکر میکنم سرنوشت آدمایی که همو نمیشناسن چجوری تو یک نقطه، در یک لحظه به هم گره میخوره. جایی که داشتیم بحث میکردیم که کی مقصره و ایستاد روبروم و گفت فقط خدارو شکر که سالمی و گفتم آره راست میگین. آخرش که من نشستم پشت فرمون ماشین دایی محسن ، راننده با تریلیش از پارکینگ اومد بیرون منو که دید برام دست تکون داد و منم با لبخند جوابشو دادم . مثل سکانس آخر یک فیلم پرماجرا که با آرامش تموم میشه.
پی نوشت: خواهشا نگران نشید، باید مینوشتم که یادم باشه قدر زندگیمو بدونم، خیلی زیاد. و البته همه آدمای خوبیرو که دیروز دیدم و از هیچکدوم تشکر نکردم.البته خب عده ای هم بودن فقط محض کنجکاوی و هیجان، در هر حال صدای من رو از ایران شهر مقدس مشهد میشنوید.دیییی
و البته بعد اون همه گریه، شبش کلی خندیدم به همه اتفاقای صبح. به اینکه تو اون شلوغی و گریه تندی رفتم حمیدمو انداختم تو کوله ام.(حمید : عروسک ببعی که داش حمید داد بزنم جلوی ماشین)، یا اینکه اون لحظه حواسم رفت به انگشتری که تو شست اون پسر موسیخ سیخی بود. راستش به طرز عجیبی مغزم مثل ساعت کار میکرد تواون لحظات، هر چند که ظاهرم به قول آقا پلیسه مثل لبو شده بود. و حتی موقعی که ویدا از خونه بهم زنگ زد خیلی ریلکس باهاش صحبت کردم. بابا ای ول رویا خانوم
روزی بود و گذشت. خدایا مرسی که هستم که سالمم. که هستییم. خدایا شکر
پلیسه مصداق شعر" اقا پلیسه" بود، همون که تو کودکستان میخوندیم.
درضمن راننده تریلی به علت عدم رعایت حق تقدم، مجرم شناخته شد.
امروز هم به روزنامه خراسان ، هم به راهنمایی رانندگی زنگ زدم که اعتراض کنم به حق تردد ماشینای سنگین در طول روز. پلیس راهنمایی رنندگی بعد 10 بار وصل کردن تلفن به اینور اونور گفت حضوری بیاین اعتراض کنین. خب باشه منم میرم.
پی نوشت پی نوشت: این هم اعتراض بنده در روزنامه خراسان، باور کنین من اینقدر احساسی و تیریپ م.مودب پوری نگفتم، خودشون اینطوری نگارش کرددن دیییی