نشسته ام به آهنگ انتخاب کردن، آن هم در این کامپیوتری که دیگر به هزارتویی می ماند پوشه هایش، موزیکی که بگذارم و بتوانم دوباره در این صفحه بعد از مدتها چیزی بنویسم، بارها در جاهای مختلف، نشسته در آفتاب آشپزخانه، شبها قبل خواب، در حمام زیر آب گرم نوازشگر حرفی، چیزی به ذهنم می رسد، پرورشش میدهم، شاخ و برگش میدهم، حتی جمله ها را برای خودم می سازم اما ساعتی بعد هیچ، نوشنتی در کار نیست . ولی امروز آماده ام که چیزکی بنویسم، در اطاق را بسته ام، چند موزیک خوب انتخاب کرده ام و هیچ پنجره اضافی ای باز نیست جز صفحه سفید بلاگ اسپات، حالا این نوشتن انگار نوشتنی به مثابه درمان، نوشتنی برای راحتی روح و جان، از آن ها که بنویس برایت خوب است حالا هر چی.
آنقدر مقدمه و توضیح آوردم که از موضوع اصلی دور افتادم، که اصلن قرار بود چه بنویسم، آهان امروز داشتم با خودم فکر میکردم به خوردنی هایی که دوست دارم، بعد فکر کردم مثلن شکلات، دقیقن از کی طعمش این همه برایم گوارا شد، این همه لذت بخش ولی فکر کردن فایده ای نداشت، هیچ خاطره ای از آن بار اول، از لحظه ای که روی زبانم گذاشتم و شاید زیر دندانهایم ترق ترق شکاندمش نداشتم، حیف ولی هیچ چیز در خاطرم نیست از آن بار اولش. اما بعضی چیزها هست که دقیق به یاد داری اولینش را، مثلن؟ مثلن برای من، آن اولین باری که زیتون پرورده خوردم، سال کنکور بود، من و فرناز رفته بودیم منزل بنفشه که درسی و تستی، آن خانه قدیمشان که آخرش میخورد به خیابان بابک، از معدود خیابانهای این شهر که هنوز در امان مانده، درختهای بلندش هنوز دوسوی خیابان محکم و استوار ایستاده اند، خیابانی یکطرفه با پیاده روهایی که لذت پیاده روی را دوچندان می کنند برایت. و منزل قدیمی بنفشه، که من عاشق هالشان بودم و آن مبل های قدیمی، از آن مبل هایی که پشتی اش چوب مشبک بود، یک بعد از ظهر که آنجا بودم نشسته بودیم در هال و چه صحنه ای بود، درختهای بلند حیاطشان از پشت پنجره، و آن مبل ها و فرش مایل به قرمز، که الحق در آن بعد از ظهر تصویری به یاد ماندنی ساخته بودند. پدرش گوشه و کنار این خانه را پر از گل کرده بودند و زیر زمینشان که اصلن گلخانه بود، چه حیف که حالا دیگر خبری نیست از آن خانه و جایش را آپارتمان بلندی گرفته. حالا آن روز ما رفته بودیم که سه نفری درس بخوانیم ، اطاق بنفشه تک اطاقی بود در طبقه بالا، اطاق پرنوری بود با دیوارهای بنفش کمرنگ خوشرنگ، که با پدرش رنگش کرده بودند، وقت نهار رسید و زیر آفتاب بهار در اطاق بنفشه سفره را پهن کردیم و شروع کردیم به خوردن نهار( که خاطرم نیست چی بود)، و آنجا بود که من اولین بار زیتون پرورده دیدم و خوردم. یعنی بنفشه تعارف کرد که از این هم بخورید و هفته پیش از طرقبه گرفتیم و خیلی خوشمزه است و از این حرفها، و من که اولین بار بود اسمش به گوشم می خورد بار اول کمی خوردم ، آخر قبل از آن اصلن میانه ای با زیتون نداشتم، ولی بعد از اولین دانه، وقتی مزه زیتون و رب انار را چشیدم و گردوها زیر دندانم آمد، دیگر زیتون های بعدی بود که یکی یکی خورده می شد و
به به بعدش و تعریف که عجب چیزیست و عجب لذیذو... . و از آن روز مشتری همیشگی زیتون پرورده شدم ، نمیدانم تا کی اما هنوز که هنوز است لذتش را می برم .