یک اتفاق ساده
این خط رو بگیر و بیا
بر پراگ ایام دیر و دوری رفته است. کسی دیگر نمی تواند کشتگان را به زندگی بازگرداند، و اکثر آنهایی که بیرون رانده شدند احتمالا دیگر هرگز به این شهر بازنخواهند گشت. مع هذا پراگ جان به در برده است و سرانجام بار دیگر مزه ی آزادی را چشیده است.

روح پراگ- ایوان کلیما- ترجمه خشایار دیهیمی
تاریخی که در صلح و آرامش پیش می رود چنین به نظر می آید که انگار در جایی ورای آگاهی مردمان جریان دارد، اما تاریخی که پر از قیام ها و سرکوب ها، اشغال گری ها، آزاد سازی ها، خیانت ها و اشغال گری های تازه است، به شکل یک بار سنگین، به شکل یک یادآوری دائمی ناپایداری زندگی، وارد زندگی مردمان و شهرها می شود.


روح پراگ- ایوان کلیما- ترجمه خشایار دیهیمی

قبل تر ها ستایشم را نثار آن آدم های با ذوق و هنرمندی که در بحران ها و آشوبها هم خلاقیت نابشان را عرضه می کنند کرده بودم، آن روز کسی در مکزیک ، امروز کسی در وطنم
هر دو در بحران، اما خب بحران داریم تا بحران، آن کجا و این کجا
پس ستایشم به هموطنم هزاران برابر بیشتر می شود.
حکیم ابولقاسم فردوسی هم سبز است.
آیا روزی دوباره؟؟؟؟؟
من از فردا می ترسم
من از فردا می ترسم
من از فردا می ترسم
من از فردا می ترسم
من از فردا می ترسم
من از فردا می ترسم
من از فردا می ترسم
من از فردا می ترسم
من از فردا می ترسم
من از فردا می ترسم
من از فردا می ترسم
من از فردا می ترسم
.
.
.

چقدر دوره از این روزها این نوشته
برادر بی قراره
برادر نوجوونه
برادر شعله واره
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتش فشونه

شب نورد-محمد رضا شجریان

چه بد شبیه امشب، چه هراسی داره

کوی دانشگاه تهران به خاک و خون کشیده شد

به کجا چنین شتابان
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
ز غبار این بیابان
هوس سفر نداری؟

همه آرزویم اما … چه کنم که بسته پایم
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد،بجز این سرا، سرایم
سفرت به خیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت، به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را

اون روزی که شفیعی کدکنی این شعرو گفت به اندازه الان ما مستاصل بود؟
23خرداد88